|
دختر وپسرای عاشق بیان تو بنام یدک کش قلیهای تصادفی |
من عاشقم اونم عجب عشقی مطمئنم و می دونم هیچ کس تا به حال همچین عشقی تو خوابم نمیبینه من عاشق کسیم که مثلش رو زمین نیست می تونم به جرات بگم که از همه بیشتر دوستش دارم ...!
ساعت و تاريخ
موضوعات
آمار بازدید :
نفر
افراد آنلاين : نفر
ساز من ( )
ای سازمن نغمه ی خاموشی چرا سر داده ای!مگر نمی دانی که در این تنهایی و
درماندگی بجز تو همراز وهمزبانی ندارم! اینهمه شور و غوغا را اگر تو خاموش باشی چگونه در سینه نگاه دارم و زنده باشم !آرزوهاوعشق ها وآزردگیهاو
ناله های پنهان مرا تو میدانی و بزبانیکه همه را بگوید و هیچ نگوید بگوش صاحبدلان میرسانی و یار و غمخوار میجوئی. این آتش سوزان راتو از دریچه ی خلاص خاطر من آزاد میکنی.اگر قلم را بشکنی و این مضراب را از من بگیری خون اینهمه عشق پنهان و ناله های زندانی به گردن تو خواهد بود.
این چند روزه را هم با من بساز و تحمل کن بگذار نسیم آه و ناله ی من تارهای تو را به آوا بیاورد بگذار با مضراب قلم بر تو ساز فکر بنوازم و راز های نهفته وخواهش های نگفتنی و آرزوهای نشدنی را از زبان مرموز تو به فریاد و فغان در آ ورم....
ای قلم ای مضراب ساز و فکر و قلب من خدا نکند تو از رفتن باز بمانی خدا نکند این ساز تو را از همراهی و همنوائی جواب بگوید !
![]()
گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم
گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم
گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم
گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم
گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریاشدم و ترا به ساحل دیدم
گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم وزدوریت نالیدم
گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم
گفتی که بیا واز وفایت بگذر از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم
گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم![]()
نوشته شده توسط عاشق گمنام در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385
لينك مطلب
بدون شرح ( )
بدون شرح ( )
ازدواج ( )
اتاس لاو پيكان نويسنده فرانسوي ميگه ازدواج مثل درياچه اي طوفاني و تجرد مانند مردابي راكد در زندگي هستش
و البته ميچل هم ميگه از ده قسمت ازدواج سه قسمتش عشق هستش و بقيه گذشت
و در نهايت لرد ساموئل هم ميگه ، براي ازدواج موفق دو آدم سازگار و براي ازدواج ناموفق يه آدم ناسازگار لازم هستش
وحالا شما بگين ؟
نوشته شده توسط عاشق گمنام در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385
ایران در سال 2006 ( )
پرچین هاهنوز کودکم میان ( )
سکوت شب نه سرود سحر کشیده ام اینجا
هنوز خنده های دلم زیباست
مترسک امید من بی خیال این شبهاست
به روی تک تک شبهای خیس تنهایی
نوشته ام امید من فراتر از اینهاست
(نوشته ام غروب میمیرد
تمام قصه های شب غبار میگیرد)
دلم هنوز پی بازی هاست
پی ستاره دنباله دار رویاهاست
دلم پر عطر گل اقاقی هاست
پی شکفتن امید یک رویاست
دلم بی خیال این شبهاست
سکوت و باران شب ترانه اینجاست
هنوز خسته از آسمان شبها نیست
دلم هنوز امید شبهای بی رویاست
نوشته شده توسط عاشق گمنام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
بازی عشق ( )
رسم بازی عشق این بود که
من بشمارم و تو قایم شوی
به همان رسم های قدیمی کودکانه (قایم باشک )
هنوز نشمرده بودم که رفتی
و چنان ناپیداکه
برای همیشه بدنبالت سرگردان و آواره شدم
لعنت به این بازی بچه گانه لعنت
نوشته شده توسط عاشق گمنام در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385
for you ( )
Our friendship's a treasure
we discover each day,
It can not be bought
or given away.
It can't be measured
by silver or gold,
but enriches our lives
as each day unfolds.
Our friendship's a treasure
more valued each day,
locked in my heart
with the key thrown away.
نوشته شده توسط عاشق گمنام در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
من............ ( )
من عشق را در سکوت , سکوت را در شب به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم .
من بهار را در به خاطر گلهایش , عشق به خاطر رنجهایش , و تو را بخاطر مهربانیت دوست دارم .
آنروز که تو را دیدم , تو را فقط بخاطر خود خواستم ,
و از چشمان جذابت خواندم که می گفت : آری تو را دوست دارم .
نوشته شده توسط عاشق گمنام در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
منتظرم باش ( )

و عشق با ما متولد شد
از کودکی
و بزرگ شد همراه ما
و وسعت یافت در قلب هایمان
و روزی مرد
با رفتن تو
و قلبم را شکست
آرام و بی صدا
و شدم مجنونی سرگردانَ
در پی لیلی
و به دنبالت گشتم تمام جهان را
و نیافتم تو را در هیچ کجای آن
زیرا تو رفته ای
آرام و بی وداع
و مرا سپرده ای به دست باد
و نگرفته ای هیچ سراغی از من
ولی من تو را می یابم
روزی که دیر نیست
زیرا صدایی شنیده ام
که می خواند مرا
و به سویم می آید
آری مرگ می آید
و مرا به تو می رساند
پس منتظرم باش
منتظر آمدنم.
نوشته شده توسط عاشق گمنام در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
دل گرفته ( )
چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم
- دچار آن رنگ پنهان رنگ ها هستی
- دچار یعنی
- عاشق
- و فکر کنی که چه تنهاست
... اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.
- نه ، وصل ممکن نیست ،
همیشه فاصله ای هست.
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر ،
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود
وگرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
- غرق ابهامند
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست.
نوشته شده توسط عاشق گمنام در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
پیام مدیر ( )
دوستان بازدید کننده عزیز کسانی که میل به همکاری با من را در به روز کردن وب دارند می توانند جهت عضویت در وب با ثبت id خود در قسمت نظرات این لینک یک ادرس و پسورد دریافت نموده و به نویسندگی در وبلاگ مشغول شوند.
با تشکر مدیر![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط عاشق گمنام در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385
عشق را........ ( )
عشق را در تو ...تورا در دل...دل را موقع تپيدن...وتپيدن را به خاطر تو دوست دارم...من غم را در سکوت...سکوت را در شب...شب را در بستر..وبستر را براي انديشيدن به خاطر دوست دارم...من بهار را به خاطر زيبايي هايش ...و زيبايي اش را به خاطر تو دوست دارم...من دنيا را به خاطر خدايش خدايي که تو را خلق کرد دوست دارم
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385
i love you ( )
|
میدونی که بی تو می می رم نباشی اگه با کس دیگه ای اشنا شی
من که جزتو دیگه کسی را ندارم می می رم اگه یه روز از من جداشی |

نوشته شده توسط عاشق گمنام در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385
پست دوست عزیزم وهب برای من ( )
ایستاده ای و بودن را نفس می کشی، آری همان وقت که اسطوره
ذهنت آرام به سوی تباهی می رود، همان جا که تو سطر آغاز افسانه ها
می شوی،همان جا که در ادراک خاطراتی تلخ معلق می مانی، یک نفر
شاید یک عاشق همچنان به انتظار توست، شاید هنوز هم دلی برای
نگاهت می تپد.پس چرا همچنان در هجوم خاطرات تلخ محصور مانده ای؟
و آن زمان که در اوج یاس و نومیدی در کلبه خاک گرفته و قدیمی ذهنت
"گذشتن ها" را معنا می کنی آرام به بوم هزار رنگ خاطرات شیرین و
مهربانی سرکش از شعله های جنون بیندیش.
پس چرا هیچ گاه سعی نمی کنی تو ویران کننده دیوارهای کاه گلی غرور
باشی، چرا هیچ گاه سعی نمی کنی پشت حصارهای سکوت را هم ببینی.
باور کن آنجا، آن سوتردیوارهای کاه گلی غرور ، درست پشت حصارهای
کاغذی سکوت دنیای روشنی است، پر از اقاقی هایی که به دنبال یاس
می دوند، باور کن آسمان آنجا مثل آسمان "هرکجا" نیست،و رود هایش
برای عبور اجازه نمی خواهند، باور کن آنجا عاشقی چشم انتظار توست.
منتظر ت خواهم ماند
نوشته شده توسط عاشق گمنام در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385
دو پنجره ( )
توي يك ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگ سياهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي خسته ي ما
نمي تونيم كه بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه ي عشق من و تو
قصه هست قصه ي ديدار ، آه
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزهاي من و تو
راه دوري بين ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوند من و تو
دست مهربون باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها بشيم مي ميريم
كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو با هم بميريم
توي يک دنياي ديگه
دستاي همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها
درد بيزاري نباشه
ميون پنجره هاشون
ديگه ديواري نباشه
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
عشق چیست ( )
| عشق چیست ؟
دهقان پیر! عشق چیست ؟ عشق ؟ رود باریست که آغازش را ابر های بلند میدانند و انجامش را شاخساران بلند در میان مزرعه ام برگ می بردارد |
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
دوست دارم ( )
ای کاش رهگذری بودم تا تو را فقط یک بار می دیدم اما این عشق و عاشقی
از همان نگاه اول بود . ای کاش نابینا بودم و هرگز تو را نمی دیدم ...
ای کاش قلبی در سینه ام وجود نداشت تا مهر و محبت تو را در خود جای دهد
ای کاش عشق قطره اشکی بود که در دل عاشق تو فرو می ریخت
و ای کاش قطره ای آب بودم و در دریا فرو می ریختم
و ای کاش هرگز از تو جدا نمی شدم
آری کلمه ی جدایی نا گفتنی است و محبت نکردن در مورد آن بدتر از همه چیز است ...
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
چند نکته برای عاشقا ( )
به قلبت بياموز هميشه عاشق باشد ولی عاشق هر کسي نباشد
به چشمانت بياموز هر کسي ارزش ديدن ندارد
به چشمانت بياموز که به چشم به راه بودن عادت نکند
به چشمانت بياموز که براي هر کسي بيخواب نشود
به زبانت بياموز که هر اسمي ارزش جاري شدن ندارد
به زبانت بياموز به هر کسي نگويد دوستت دارم
به لبانت بياموز هر لبي ارزش بوسيدن ندارد
به ذهنت بیاموز که هر کسی لیاقت تجسم شدن را ندارد
به فکرت بیاموز هر کسی لیاقت فکر کردن ندارد
به بینی ات بیاموز که هر کسی لایق بوئیدن نیست
به دستانت بیاموز که هر دستی لایق گرفتن نیست
به پاهايت بياموز هر راهي ارزش رفتن ندارد
به آن دو بياموز که به رفتن عادت نکند...
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
بنام انکه انسان راازعشق افرید ( )
قوی زیبا ( )
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
کز مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی زآغوش دریا برآید
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.

نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
کاش ( )
دوباره دلم بهانه ات را می گیرد و من درمانده تر از هر روز می مانم .درمانده چون نمی دانم این بار چه بگویم.چگونه بگویم که رفته ای ؟ چگونه بگویم که خاطره شدی ؟ چگونه بگویم که دیگر نخواهی آمد؟
کاش می دیدی . می دیدی که با هر صدای در چگونه از خود بی خود می شود.چگونه به خود نوید می دهد که تو آمده ای.چگونه خود را به در می رساند اما...
اما آنگاه که در پشت در تو را نمی بیند نمی دانی، نمی دانی چه حالی می شود.
کاش می دیدی.کاش می دیدی این روزها چگونه در تمنای تو اشک می ریزد، با چه حالی تو را صدا می کند.کاش می دیدی
آری کاش می دیدی من چگونه در جواب خواهش های او سکوت می کنم.آه اگر بفهمد،اگر بفهمد رفته ای خواهد شکست.خواهد مرد.
کاش می دانستی، کاش می دیدی ، کاش می آمدی ،
کاش...
ولی افسوس
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
آخر قصه ( )

کی اشکاتو پاک میکنه ، شبا که غصه داری
دست رو موهات کی میکشه ، وقتی منو نداری
شونه ی کی مرهم حق حقت میشه دوباره
از کی بهونه میگیری ، شبای بی ستاره
برگ ریزون های پاییز ، کی چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع می کنه ، برگ های زرد و خسته
کی منتظر می مونه ، حتی شبای یلدا
تا خنده رو لبات بیاد ، شب برسه به فردا
کی از سرود بارون ، قصه برات می سازه
از عاشقی می خونه ، وقتی که راه درازه
کی از ستاره بارون ، چشماشو هم میذاره
نکنه ستاره ای بیاد ، یاد تو رو نیاره
کی اشکاتو پاک می کنه.........
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
کابوس عشق ( )
چشمام رو میبندم وبا خودم میگم کاش همه این کابوس ها دروغ باشه...کاش این سیاهی ها تموم بشه....کاش این روزای انتظار به پاین برسه...اما..........دلم نمی خواد چشامو باز کنم....نمی خوام دوباره ببینم که نیستی...نمیخوام دوباره حس کنم که برای همیشه رفتی و من موندم با یه کوله بار حسرت و آه.......نه نمی خوام...نمی خوام...............
میدونی دل خوشی من این روزا فقط یه مشت خاطراته .یه مشت خاطراتی که روز به روز کم رنگتر میشه...
چرا بر نمیگردی....چرا میذاری تو حسرت و آه بسوزم...مگه تو همونی نبودی که هیچ وقت تنهام نمیذاشتی...آخه چطور دلت اومد اینبار بری...بری و هیچ وقت صدام نکنی...بری و همیشه منو منتظر بذاری...
نه باورم نمیشه....آخه تو هیچ وقت اینطوری نبودی...هیچ وقت بیخبر نمی رفتی...بگو که برمیگردی...بگو که همه اینا یه کابوسه...یه کابوس تلخ.....بگو وقتی چشامو باز میکنم تو کنارمی....بگو.بگو برمیگردی.....بگو.............................
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
منو تنها نذار ( )

چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید.
کودک قلب من این قصه شاد ،
از لبان تو شنید:
" زندگی رویا نیست.
زندگی زیبایی است.
می توان ،
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی.
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت.
می توان ،
از میان فاصله ها را برداشت.
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست."
قصه ی شیرینی است.
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد.
قصه ی نغز تو از غصه تهی است.
باز هم قصه بگو ،
تا به آرامش دل ،
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم.
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
امیدوارم خوشتون بیاد ( )
آخرین جرعه ی این جام
همه می پرسند:
چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید؟
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟
چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت،
مات و مبهوت به آن می نگری؟!

- نه به ابر ،
- نه به آب ،
نه به برگ ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوتر ها ،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
من به این جمله نمی اندیُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُُشم

من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل ،
همه را می شنوم ، می بینم.
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم.
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.
تو بدان این را ، تنها تو بدان!
تو بیا.
تو بمان با من ، تنها تو بمان!
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب
من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر ،
تو ببند!
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را ، تو بگو !
قصه ی ابر هوا را ، تو بخوان !
تو بمان با من ، تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش !
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
باید رفت ( )
ثانيه ها به تندي ميگذرند ،دقيقه ها زودتر ميروند و ساعت ها هنوز نيامده قصد رفتن دارند.همه دست به دست داده اند...همه در تلاش و تکاپو اند ...همه با هم يکي شده اند تا ديدار ما هنوز آغاز نشده به پايان رسد...هنوز به هم سلام نکرده وقت وداع است ...بايد برويم..به راه خود...اگر چه راهمان مي توانست يکي باشد....
بايد برويم ...با خاطراتي که لبريز از حضور بودن هاست.
باید رفت...با حرف های که در قفس لب هاست.
فرصت دیدار کم است....زمان می گذرد و ما هنوز محو تماشای هم نشده باید برویم.
کاش روزگار به رحم آید...کاش زمان از نفس بیفتد...کاش در لحظه دیدار همه از رفتن باز می ماندند.کاش.....
خستــــــــه ام...
برای دیدنت راه درازی پیموده ام، اما هنوز نیامده و تو را ندیده باید رفت.
وقتی نمانده...زمان آهنگ حرکت آغاز کرده و تو مسافری....مسافر رویاهایم.
باید بروی...
برو ای تمام لحظه های ناب زندگیم...برو ای تنها دلیل بودن هایم ...برو که من اینجا به انتظار بازگشتت خواهــــــــــــم ماند...
برو مسافرم
برو پرنده ام
سفر به خیر
سفر به خیر
هر کجا که می روی
به خــــــــــدا می سپـــــــــــارمت.
نوشته شده توسط عاشق گمنام در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385
صدای دل ( )
حرف دل ( )
ازتموم دنيا و دار و ندارش
ازتموم دنيا و دار و ندارش
شونه هاتو كم دارم براي بارش
زخمي خنجر زهر آگين يارم
تو كه تازه اومدي تنها نذارم
به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرم
منو درياب خوب من دارم ميميرم
ديگه حتي ناي نيست براي گفتن
خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم
يك لحظه خوبي به من بده
از من بگير اين روح و تنم
براي يك لحظه خوشي
به هر دري در ميزنم
برگردون اون عمر رفته رو
حتي واسه يه ثانيه
دل خوش كنم حتي دو روز
از من مگه چي باقيه
غربتم رو آشناي كن بهارم
روزهامو درياب عزيز دور شد قطارم
تنها يك ثانيه عاشقي بجز اين
هيچ
